X
تبلیغات
من دانای کل هستم

من دانای کل هستم

بالاخره تصمیم به نوشتن گرفتم، نوشتن از روزایی که خیلی خیلی زود میگذرن

امروز اولین روزی بود که من چشمامو تو این دنیای بزرگ باز کردم

نمیدونم چون من ۳/۳ متولد شدم انقدر این روز به نظرم خوب و باحال میاد یا کلا باحاله! ولی خب من عاشق سوم خردادم! دلیلشم نمیدونم! دیشب مامان و بابا یه آویز خیلی خوشگل که شکل صندله بهم دادن که هم میتونم با یه زنجیر تو گردنم بندازم هم میتونم به دستبندم آویزونش کنم که من دومی رو ترجیح میدم، مستر ای عزیزم هم یه جفت گوشواره خییییییلی خوشگل بهم داد که عاشقشم، امسال حسابی طلایی شدم  امروز تو اداره ام مدیرمون خیلی بی خبر اومد تو اتاقم و یه کارت پستال و یه جعبه شکلات بهم داد، خیلی مزه میده کسایی که اصلا انتظارشو نداری یه هو تولدتو تبریک بگن، از صبح دوستام و اینام زیاد زنگ و اس زدن و تولدمو تبریگ گفتن و الان من یه موجود خوابالوی خوشحالم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1391ساعت 14:18  توسط آیدا  | 

پنجشنبه و جمعه ی عالی

پنجشنبه مامان وبابا رفتن مشهد و امروز بعدازظهرم به سلامتی برمیگردن، مامان خیلی خوشحال شد از هدیه ای که بهشون دادیم و البته یه حدسهااییم زده بود  پنجشنبه غروب که از کلاس اومدم با مستر ای وداداشش و داداش کوچیکه رفتیم جاده چالوس، خیلی خوب بود و هواام عالی بود بعدم یه سر رفتیم پیش مامان مستر ای و بعدم خونه و خواب، جمعه که دیگه من یه سره در حال آشپزی بودم صبح نون تست فرانسوی درست کردم و یه صبحونه ی مشتی خوردیم بعدش داداش بزرگه و خانومشم که اینجا بهش میگم "لوسیمی" اومدن خونه ی ما و اوناام صبحونه خوردن واسه نهارم قورمه سبزی درت کرده بودم، بعداز ظهرم کیک هویج و دارچین، غروب بعد از خوردن کیک و چایی، تازه با لوسیمی رفتیم یه کم خرید کردیم و اومدیم خونه و سوپ هویجم درست کردیم و یه فیلمم نگاه کردیم و کلی خوش گذشت، کلا دیروز روز جهانی هویج بود  دیگه ساعت ۱۱ بچه ها رفتن و من و مستر ای و داداش کوچیکه هم خوابیدیم، الانم داداش کوچیکه خونه تنهاست و من اومدم اداره همش دلم پیششه و دوست دارم برم خونه، به نظر شما چی کار کنم ؟   
+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت 9:17  توسط آیدا  | 

یه تناسب جالب

همین الان که مطلب قبلی رو فرستادم وبلاگم رو باز کردم دیدم پست قبلم دقیقا مال ۲۰ فروردین بوده و پست امروزم که دقیقا ۲۰ اردیبهشته! جالبه نه؟

امروز ۲۰ اردیبهشت داداش کوچولوی نازم وارد ۱۵ سالگی میشه واسش آرزو دارم که همیشه سلامت و شاد و سرحال و موفق باشه و همیشه احساس خوشبختی کنه، یه دنیا دوست دارم عزیزم، تا همیشه واسه من داداش کوچولوی ناز خودمی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 14:31  توسط آیدا  | 

بعد از یه مدت خیلی طولانی...

خیلی وقته که چیزی ننوشتم نمیدونم چرا هیچ حس و حال نوشتن نداشتم الانم وسط کارام یهو دلم خواست یه پست جدید بذارم واسه همینم سریع اومدم و شروع کردم به نوشتن که یه وقت پشیمون نشم، تو این مدت زیاد کار خاصی نکردم فقط باشگاه میرم و کلاس زبانم ثبت نام کردم ولی هنوز شروع نشده، کلاس ارشدم هنوز ثبت نام نکردم، از ۵ تا ۸ اردیبهشتم با خانواده ی مستر اِی رفتیم بابلسر که خیلی خوب بود و واقعا خوش گذشت و خیلی روحیم عوض شد

دیشب تولد داداش کوچیکه رو گرفتیم و من و مستر اِی براش یه عینک خوشگل خریدیم که خیلی خوشش اومد، مامانم چیزکیک درست کرده بود که خیلی خوشمزه شده بود، دست گلش درد نکنه

راستی امشب با مستر اِی مریم تئاتر "آمدیم، نبودید،رفتیم" یه ماه بیشتره که منتظر امشبم خیلی تئاتر دوس دارم، منتظرم زودتر برم خونه که کارامو بکنم و آماده بشیم و بریم

وای واسه روز مادر یه سورپرایز خیییییلی باحال واسه مامان در نظر گرفتیم البته پیشاپیش کادوی روز پدر واسه بابا هم به حساب میاد خیلی هیجان دارم دلم میخواد هرچی زودتر مامان و بابا سورپرایز کنیم آخ جوووووون  همیشه وقتی که میخوام به بقیه یه هدیه ای بدم بیشتر هیجان دارم تا وقتی که کسی میخواد به خودم هدیه بده، نمیدونم چرا شاید به خاطر اینکه زیاد اون چیزایی که دوس دارم رو هدیه نمیگیرم حالا فکر نکنید من خیلی چیزای خاص و گرون مرون دوس دارما! نه بابا! مثلا من عاشق کتابم! همه ام اینو میدوننا ولی نمی دونم چرا هیچ وقت هیشکی به من کتاب هدیه نمیده  ولش کن عوضش خودم تا میتونم واسه خودم کتاب میخرم

 دوست دارم زودتر فردا بیاد که هدیه ی مامان و بابا رو زودتر بهشون بدیم  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 14:26  توسط آیدا  | 

از تظاهر متفرم

چه خوب میشد اگه آدم با هیشکی هیچ تعارفی نداشت و راحت حرفشو میزد، وای که چقدر بدم میاد ازین عزیزم و قربونت برم و فدات بشم گفتنای الکی! بابا جون من اصلا دلم نمیخواد اینجوری با احساس و لطیف و ظریف با کسی حرف بزنم، دوست دارم وقتی یکی زنگ میزنه بهم گوشی رو بردارم بگم سلام چطوری خوبی چه خبر، همین! نه اینکه دوساعت وااااااای سلام فلانی جون تویی، چطوری عزیزم.... و هزار جور ازین مزخرفات دیگه، دلم میخواد طرف مقابلمم با من همینجوری حرف بزنه و ازین قرو فرای الکی نیاد، دلم میخواد وقتی حوصله ندارم و یکی زنگ میزنه بهم گوشی رو بردارم بدون سلام و هیچی بگم ببین من الان حال ندارم بعدا خودم زنگ میزنم آخه اگه نگم بعدا خودم زنگ میزنم حتما یه ساعت دیگه دوباره زنگ میزنه تازه وقتایی هم که تاکید میکنم بعدا خودم زنگ میزنم یارو بازم زنگ میزنه چه برسه به اینکه نگم!!! وای که چقدر متنفرم از اینایی که دو ساعت پای تلفن ...شعر میگنو آدمو ول نمیکنن بابا آخه مگه تلفن واسه این زرای بیخودیه بابا کارتو بگو قطع کن دیگه اَه لعنتی ... اصلا من کلا از هرچی تلفن و موبایل و اس ام اس و این چیزاست متنفرم، از اینکه همه، همه جا میتونن آدمو پیدا کنن بیزارم ، از اینکه به خاطر رعایت ادب بعضی جاها آدم مجبوره خفه خون بگیره و با مشت نکوبه تو دهن طرف، متنفرم! از اینکه بعضیا رو اصلا نمیشه تحمل کرد ولی اگرم بخوای بهشون بگی، هزار جور برچسب بی معرفت و منزوی و کوفت و زهرمار بهت میچسبونن، متنفرم

شایدم من مشکل دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 12:44  توسط آیدا  | 

قدمهای اول

دیروز با الی رفتیم کلاس زبان و وقت تعیین سطح گرفتیم دلم میخواد زودتر آزمون تعیین سطح رو بدم و ببینم تو چه سطحی هستم، خیلی وقته که از آموزش و امتحان و کلاس و اینجور چیزا دور بودم واقعا خوشحالم که قدم اول رو برداشتم

باشگاه هم ثبت نام کردم و امروز جلسه ی توجیهی داریم و بعدم شروع میکنیم اینم اولین قدم واسه ورزش

حالا فقط مونده پیدا کردن یه آموزشگاه خوب واسه ارشد و شروع درس خوندن، اگه کسی آموزشگاه خوب میشناسه لطفا راهنماییم کنه، مرسی  

بااینکه از وضعیت الانم راضی نیستم ولی بالاخره باید یه کاری بکنم وقتی میبینم کل پارسال رو هیچ کاری نکردم و فقط هروزم رو با غرغر کردن گذروندم واقعا واسه خودم متاسف میشم؛ درسته خیلی چیزا اونجوری که من میخوام نیست ولی خودم باید شرایطم رو بسازم و واسه خودم موقعیت ایجاد کنم

به امید موفقیت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 8:3  توسط آیدا  | 

مسخره تر از...

هیچی مسخره تر از این کارگرای ساختمونی نیست که وقتی دارن رو داربست کار میکنن و یه زنی رو میبینن که داره از خیابون رد میشه و شروع میکنن به سوت زدن و مسخره بازی!!! تازه ماجرا زمانی مسخره ترم میشه که یکی از هکاراتم پشت سرت باشه
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 8:26  توسط آیدا  | 

اولین نوشته ی 91

میخواستم روزای آخر سال ۹۰ آخرین پست سال رو بذارم که نذاشتم، میخواستم روزای اول ۹۱ اولین پست سال جدیدمو بذارم که نذاشتم، میدونی اصلا حال و حوصله ی این کارا رو ندارم، از تبریک سال جدید اصلا خوشم نمیاد پس واجب نیست که تو اینجام کاری رو که دوست ندارم بکنم

 از اول سال جدید تا همین الان از دوستام هیچ خبری ندارم دلم میخواد فقط تو خونه تنها باشم و کتاب بخونم و فیلم ببینم و برم باشگاه و کلاس زبان و کلاس ارشد و ... فقط همین!!! نمیدونم چرا بعضی وقتا انقدر از ارتباط داشتن با بقیه بدم میاد، فقط خانواده ی ۶ نفره ی خودمو میتونم تحمل کنم، دلم میخواد هیشکی باهام حرف نزنه هیشکی باهام کاری نداشته باشه، تو سکوت به کارایی که دوست دارم برسم و تو دنیای خودم باشم.

نمیدونم چرا اصلا احساس خوبی نسبت به خودم ندارم هرچی فکر میکنم تو کل سال ۹۰ چه کار مفیدی انجام دادم هیچی به ذهنم نمیاد در واقع هیچ کاری نکردم که بخواد به ذهنم بیاد!!! شاید همین خیلی افسرده ام میکنه، نمیدونم به هرحال اصلا اوضاع خوبی ندارم یعنی اصلا روحیه ام به عید و بهار و این حرفا نمیخوره و چقدرم سخته با این اوصاف یه سره مجبور باشی دهنتو ۶ متر جر بدی و یه لبخند مصنوعی بزنی و هی و هی عیدو سال جدیدو بهارو به این و اون تبریک بگی، آخه مگه پارسال چه گلی به سر خودت و بقیه زدی که از اومدن یه سال جدید بخوای انقدر ذوق کنی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 10:1  توسط آیدا  | 

چهارشنبه سوری

چهارشنبه سوری شاید برای من غروب سه شنبه ایست در کودکی ! غروبی که همه ی بچه ها و زنهای همسایه تو کوچه جمع اند و آتیش روشن کردن و حرف میزنن و میخندن و میخورن و از رو آتیش میپرن و پسرای کوچه سیم ظرفشویی رو آتیش میزنن و تو هوا میچرخونن، من اما تو این غروبا همیشه تو حاشیه ام! مامان و داداش بزرگه همیشه رابطه ی خیلی خوبی با همسایه ها دارن ولی من نه! من یه دختربچه ی تپل مپلِ موبلندِ بانمکم ولی همیشه دوست دارم تنها باشم تنها که نه، یعنی دوست دارم تو دنیای خودم باشم تا تو دنیای واقعی!!! این چهار شنبه سوری واسه من خیلی شیرین نیست!

چهارشنبه سوری شاید برای من غروب سه شنبه ایست در نوجوانی! غروبی که بعد از یک ماه انتظار کاملا نا امیدم غروب آخرین روز مدرسه قبل از عید! غروبی پر از غم و اضطراب!  همه امیدم این بود که تو رو بعد از یک ماه بالاخره ببینم و چه ساده و بچگوونه فکر میکردم که تو حتما میدونی امروز آخرین روز مدرسه است و اگه امروز دیگه همدیگرو نبینیم باید تا بعد از سیزده بدر دوری هم دیگه رو تحمل کنیم، تو نیومدی و من اون غروب به اندازه همه دنیا دلم گرفته بود و از مدرسه تا خونرو یه سره اشک ریختم و تا فرداش لپام قرمزِ قرمز بود! نه به خاطر آتیش شب چهارشنبه سوری بلکه به خاطر تبی که از شدت ناراحتی و غصه بود!!! این چهارشنبه سوری برای من تلخ است!

 چهارشنبه سوری برای من غروب سه شنبه ایست در جوانی! غروبی که در کنار مامان و بابا و داداشا و خانم داداش بزرگه و مستر اِی عزیزم بالاخره برای من شیرین می شود!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 14:3  توسط آیدا  | 

احساسات پدرانه!!!

همین چند دقیقه پیش یکی از آقایون خدماتی خیلی عصبانی اومد تو اتاقم و میخواست از تلفن داخلیم زنگ بزنه به مسئولش که مرخصی بگیره، اونوقت میدونید مرخصی واسه چی؟؟؟ واسه اینکه پسرش رو تو مدرسه هل دادن و خورده زمین و دو تا از انگشتاش شکسته!!! اونوقت فکر میکنید این آقا واسه شکسته شدن انگشت بچش اینقدر عصبانی بود؟؟؟ نه اشتباه نکنید! این آقا عصبانی بود چون از مدرسه زنگ زده بودن و بهش خبر داده بودن که بیاد و بچش رو ببره بیمارستان و ایشونم که خیلی قاطی کرده بود میگفت بابای اون بچه ای که پسر منو هل داده باید بیاد پسرمو ببره بیمارستان!!! من واسه چی مرخصی بگیرم!!!

واقعا متعجبم از این همه احساسات پدرانه!!!  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 11:23  توسط آیدا  | 

خاله

خاله واسه آدم همیشه خیلی شیرینه نمیدونم چرا، شاید چون میتونه یه سایه ای از مادر باشه، شاید چون میتونه خیلی شبیه مادربزرگ باشه یا شاید چون بعد از خانواده ی خودت اولین کسی که میتونی برق دوست داشتن رو تو چشماش ببینی خاله است.

با همه دلخوریهایی که شاید بعضی وقتا تو دلم بوده و البته فقطِ فقط تو دلم (!)، خاله هام واسم خیلی شیرین و دوست داشتنی هستند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 8:5  توسط آیدا  | 

طعم لذت

طعم لذت واقعی رو وقتی میچشی که یه عالمه غذای چرب و خوشمزه خورده باشی و با شکم خیلی پر واستاده باشی جلوی ظرف شویی و ظرفا رو بشوری و احساس تشنگی بعد یه غذای چرب جون به لبت کنه ، بعد یکی از اون لیوانای بلوریه خوشگلو که تازه شستیش و آب خوردن توش خیلی میچسبه از آب شیر پر کنی و یه سره سر بکشی!   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 15:36  توسط آیدا  | 

چند قطره خون!!!

انگار همه چیز به این چند قطره خون وصله!!! به همه دنیا بدبین میشم، از همه ی آدما بدم میاد، اصلا آدما و خیابونا و مغازه ها و همه چی واسم یه شکل دیگه میگیره، دنبال یه بهونه میگردم تا یه هو بی هوا همه رو با گریه ی بیخودیم غافلگیر کنم، دلم میخواد با همه دنیا بجنگم، دلم میخواد با همه دعوا کنم، دلم میخواد هیشکی باهام حرف نزنه، وقتی هم که هیشکی باهام حرف نمیزنه نارحت میشم که چرا هیشکی بهم توجه نمیکنه، دلم میخواد انقدر به مستر اِی گیر بدم که آخرش دعوامون بشه، وقتی هی تحملم میکنه و باهام بحث نمیکنه بیشتر عصبانی میشم، وقتی هم که دیگه تحملش تموم میشه و یه چیزی بهم میگه بازم بیشتر عصبانی میشم، فکر میکنم هیشکی دوسم نداره حتی مستر اِی، حتی بابا، حتی مامان.... و با این فکر یه سره اشک تو چشام جمع میشه، از اون طرف فکر میکنم که مستر اِی و مامان و بابا خیلی زیادی بهم محبت میکنن و باز با این فکرم اشک تو چشام جمع میشه، از دست دوستام لجم میگیره و دلم میخواد تنها باشم، فکر میکنم خیلی زشت شدم و پوستم خراب شده و وقتی تو آینه خودمو نگاه میکنم گریه ام میگیره! وقتی صبح از خواب پامیشم و به ترتیب تو همه ی آینه های خونه، اول آینه اتاق خواب که وقتی سرمو از رو بالشت بلند میکنم خودمو میبینم، بعد آینه ی بالای جاکفشی، بعد آینه دستشویی بعد آینه ی اتاق کتابا بعدم آینه ویترین خودمو نگاه میکنم دچار یه جور یأس فلسفی میشم!!! هی با خودم میگم من کی هستم، آخه که چی، آخرش که چی و از این حرفا بعدم یه هو به نظرم میرسه ۶ کیلو نسبت به دیروز چاقتر شدم!!! خلاصه کلا از زمین و زمان و خودم و همه اطرافیانم و همه ی دنیا بیزار و خسته میشم!!!

با آزاد شدن چند قطره خون که انگار میخوان از زندان در برن و به کمال برسن، حال منم خوب میشه و انگار پارچه ی سیاهی که رو همه چیز و همه کس و همه جا کشیده شده یه هو کنار میره و من و اطرافیانم و همه چیز به وضع سابقش برمیگرده!!!

و این ماجرا هر ماه تکرار میشه!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 13:6  توسط آیدا  | 

من و اداره

این چند وقته بدجوری اوضاع کاریم بهم ریخته است و واقعا تحمل محیط اداره واسم خیلی سخته و هر شب کلی غصه ام میشه که فردا صبح دوباره باید برم اداره، واقعا خیلی سخته که آدم ۸ ساعت از روزشو جایی بگذرونه که با خصوصیات روحی و اخلاقیش اصلا سازگار نیست و البته خب اگه کسی کاری به کار آدم نداشته باشه باز قابل تحمل تره ولی اینکه تو به هیچ کس کاری نداشته باشی ولی همه یه جورایی بخوان تو رو اذیت کنن دیگه خیلی غیرقابل تحمله!!! پیشنهاد میکنم اگه کلاتونم طرف ادارات این دولت فهیمه و فخیمه و قدیره و اینا افتاد جهت برداشتنش هیچ اقدامی نکنید و کلا بی خیالش بشید!!! خود بنده ام به محض پیدا کردن یه کار دیگه اینجا رو یه جوری ترک مینکم که هیچ وقت دیگه پشت سرمم نگاه نکنم، از بس که از اینجا خاطرات خوش دارم و تجارب قیمتی کسب کردم اینجا!!! فقط میتونم بگم هرچی که یه آدم پست تر و عوضی تر و دوروتر و در کل دور از جون شمای خواننده، بی شرف تر باشه امکان بیشتری برای پیشرفت و ترقی داره!!!

به امید روزهای بهتر و جامعه ای سالم تر!!! 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 10:13  توسط آیدا  | 

...

خدایا بسه دیگه اه خسته شدم چرا انقدر میخوای عذابم بدی دیگه تحمل ندارم چرا هی میخوای بهم ثابت کنی که بی عرضه ام که لیاقت هیچ کاری رو ندارم چرا اینجوری باهام بازی میکنی هرچی فکر میکنم میبینم من که کاری نکردم که اینجوری داری باهام تا میکنی لااقل از خیلیییا بهترم دارم دیگه کم کم دیوونه میشم این آخر سالی دست از سرم برمیداری یا نه به خدا دیگه نمیکشم میخوام برم یه گوشه خودمو خفه کنم، این بغض لعنتی ام داره میکشتم، هرچقدر فکر میکنم میبینم من انقدراام که تو میخوای بهم ثابت کنی بی عرضه و بدبخت نیستم، وای میخوام زودتر برم خونه میخوام برم خونه انقدر داد بزنم که خفه شم انقدر با صدای بلند گریه کنم که بمیرم وای خدا میخوام از این سگ دونی، از این طویله، از این کثافت خونه خلاص شم، یعنی خاک تو سر من که انقدر بدبخت شدم خاک تو سر من که از کجا به کجا رسیدم، بسه دیگه بسه    
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 14:15  توسط آیدا  | 

پدر بزرگ

یه اتاق شیشه ای بالای یه برج خیلی بلند، یه اتاق شیشه ای پر از نور، پر از آدم، آدمایی که همه یه

جورایی انگار کلافه ان، همه منتظرن، همه بیخودی هی این ور و اون ور میرن، بعضیا گریه میکنن، بعضیا

 باهمدیگه حرف میزنن، بعضیا با خودشون حرف میزنن، وایسا ببینم انگار منم تو این اتاق گیر افتادم، آره

 منم تو این اتاقم، منم مثل بقیه خیلی کلافه شدم هی از این طرف اتاق میرم اون طرف و از پنجره بیرون

 رو نگاه میکنم، انگار اینجا یه جوریه که هرکی منتظر تا یه کسی بیاد دنبالش تا بهش اجازه بدن از اتاق

 خارج شه، اونایی که موفق میشن از اتاق برن بیرون خیلی خوشحالن و اون دوست یا آشناشونو که

 اومده دنبالشون حسابی بغل میکنن و دوتایی از اتاق میرن، کم کم اتاق داره خلوت میشه و خورشیدم

 داره غروب میکنه، من دلم خیییییلی گرفته، خیلی زیاد، میرم رو سکوی کنار شیشه میشینم و غروب

 خورشید رو نگاه میکنم و انگار همه ی غم عالم رو دلم سنگینی میکنه، یه هو احساس میکنم یه کی از

 پشت سر صدام میکنه، در واقع صدا نیست، یه حسه، انگار یه عالمه احساس یهو از پشت سر بهم

نزدیک میشه، برمیگردم.... وای خدایا باور نمیشه، این بابا بزرگه که گوشه ی اتاق نشسته، همونجوری

 که همیشه تو خونشون روی دشکچه اش مینشست، همونجوری چارزانو، با همون موهای یک دست

سفید و خوش حالت که بعد اون همه سال زندگی هنوزم به صورتش جذبه ی خاصی میداد، بابا

بزرگ خوبم با اون دستای پیر و زحمتکش و مهربونش، با اون صدای قشنگش، با اون همه مهربونی و

توجه اش، وای خدایا باورم نمیشه، میرم جلو، میشینم جلوش و محکم بغلش میکنم و فقط تو بغلش با

صدای بلند زار میزنم و اونم هی میزنه پشتم و میگه: بابا چی شده؟ چرا گریه میکنی؟ دلت گرفته؟ گریه

 نکن بابا...  

انقدر تو خواب گریه میکنم که یه هو از خواب میپرم تمام بالتشم خیسه، بازم کلی گریه میکنم،

 امسال بازم مثل هرسال عید رو خیلی دوست دارم و از اومدنش خوشحالم ولی خیلیییی دلم گریه

 امسال دیگه نه مامان بزرگ دارم و نه بابابزرگ که روز اول عید از صبح بریم خونشون و تا شب کل فامیلو

اونجا ببینیم و کلی خوش بگذره، دیگه مامان بزرگ ندارم که هی قربون صدقم بره و لوسم کنه بعضی وقتا

 هم حسابی حالم رو جا بیاره!!! دیگه پدر بزرگ ندارم هرسال عید با موهای سفید و شونه خوردش و

پیرهن تمیز و ساعت قدیمیش که همیشه به مچش بود بشینه کنار اتاق و دونه دونه به نوبت نوه هاشو و

 پسراشو و عروساشو صدا کنه و به هممون حسابی عیدی بده، خدایا مگه میشه یادم بره با چه دقتی

پولاش رو میشمرد و هی دونه دونه میذاشت کنار که بهمون عیدی بده و آدم همش میگفت این دیگه

آخرین اسکناسه که واسه من میذاره کنار ولی همیشه بیشتر از اون چیزی که فکر میکردی بهت عیدی

 میداد، نمیدونم اونایی که مادربزرگ و پدر بزرگ ندارن روز اول عید واسشون چه جوری میگذره ولی

امسال منم این روزو تجربه میکنم، البته از ۲ سال پیش دلخوشیه روز دوم عیدم رو از دست دادم، چون

همیشه روز اول عید خونه پدربزرگ پدریم بودیم و روز دوم عید خونه پدر بزرگ مادریم، اونم خیلی برام

سخت بود چون مامان بزرگم واسم یه چیز دیگه بود یه مامان بزرگه زبر و زرنگ و سرحال و مهربون که فقط

 به آدم محبت میکرد... بعد از فوت مامان بزرگ و بابابزرگ مادریم بازم دلخوشیم به تنها پدربزرگم بود ولی

 حالا چی... خدایا دلم خییییییلی گرفته، از صبح تا حالا همش چشمام پر اشک میشه...

الان دیگه تنها دلخوشیم خونه مامان بابا و مامان مستر اِیه، امیدوارم تا همیشه سلامت و سرحال

و خوشحال باشن   

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 8:58  توسط آیدا  | 

...

بدجوری دلم گرفته از این زمونه و آدماش! واقعا انگار جای خوب و بد عوض شده! الان دیگه این تویی که به

خاطر خوب بودنت باید جواب پس بدی، باید توضیح بدی، الان تویی که باید نگران باشی، وای خدایا تا

همین چند سال پیش زندگی اصلا واسم انقدر سخت نبود چه روزای شیرینی داشتم، چه فکرایی داشتم

نمیدونستم واقعیت جامعه امون یه چیز دیگه است! نمیدونستم تو اگه نخوای مثل بقیه باشی میشی یه

منزویه تنها! من از این جامعه و آدمای دورو و پستش متنفرم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 13:8  توسط آیدا  | 

دوستی

نمی‌دونم چرا انقدر همه فقط از آدم توقع دارن! بابا مگه خودت واسه من چی کار کردی؟ نمونه اش مثلا

 صمیمی ترین دوستم! تو این یه هفته که کلی کار داشتم حتی یه بارم نه بهم زنگ زده نه اس ام داده

 دیروز ساعت 11 صبح بهش اس ام اس دادم ساعت 9:30 شب جواب داده!!! امروز دوباره بهش اس ام

 اس دادم یه جوری جواب میده انگار طلبکاره از من!!! نمیدونستم واسه مشغله‌ی زیادم باید به همه

جواب پس بدم، هی باهاش حال و احوال میکنم با قیافه جوابمو میده، میگم این چند روزه چی کارا کردی

 با کلی افاده میگه یا همش دوستام اینجا بودن یا خودم اینور اونور بودم!!!

خدارو شکر که انقدر سرت گرم بوده و بازم واسه من اینجوری قیافه میگیری!

 الان واقعا ناراحت و بی حوصله ام

نمیدونم واقعا معنای دوستی اینه؟؟؟ آدم نباید یه کم درک داشته باشه آخه؟!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 13:58  توسط آیدا  | 

مرخصی

بعد دو هفته کار شدییییییید بالاخره تصمیم گرفتم یه دو روز به خودم مرخصی بدم البته بعد از اینکه

کارامو تند تند انجام دادم و کلی دعا کردم که کار جدید از آسمون نریزه سرم و جناب رئیس هم موافقت

 کردن  همیشه وقتی میخوام برم مرخصی از زمین و هوا کار میریزه سرم، خدا رو شکر این دفعه انگار

 خبری نیست! البته این دو روز قرار نیست به تفریح و استراحت بگذره بلکه به انجام کارهای منزل میگذره!

۱۵ روز از مرخصیم مونده و آخر سال همش میسوزه  همیشه میگم بزار مرخصیهامو نگه دارم یه موقعه

 لازمم میشه مثلا واسه یه مسافرت توووووپ که هیچ وقتم نمیشه!!! 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 13:25  توسط آیدا  | 

واااااااای

وای که چقدر این هفته دوره داریم! یعنی امروز آدم بود که از سر و کولمون بالا میرفت! بابا خب مگه این

 یازده ماه رو ازتون گرفتن که تازه آخر سال یادتون میوفته بیاید اینجا! هرچی بهشون میگم این طرفِ میز

 نیاید لطفا، همون طرف وایستید مگه میفهمن هی سرشونو میکنن تو کامپیوترم هی سرک میکشن

 پشت میزم، چندبار کم مونده بود مانیتورم چپ شه  صبح اولین روز هفته که اینجوری شروع شه خدا

 آخرش رو خیر کنه!!!

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 14:0  توسط آیدا  | 

weekend 3

این آخر هفته ام جای خاصی نرفتیم! پنج شنبه که مامی جونم اومد کمکم یه کم کارای آشپزخونه رو

 کردیم و واسه نهار داداش کوچیکه هم اومد و مستر اِی هم زود اومد و نهار رو چهارتایی خوردیم و غروبم

 بابا از سرکار اومد خونه ی ما و تا شب با هم بودیم و این بفرمایید شام ایرانی رو که سی دیش رو گرفته

 بودیم نگاه کردیم، من اول زیاد خوشم نمیومد یعنی لجم میگیره که ما چرا همش باید از این و اون تقلید

 کنیم و خودمون یه کم ابتکار به خرج نمیدیم ولی وقتی دیدم خیلی هم بدم نیومد، جالب بود، جمعه

 صبحم که باز رفتیم کوه، البته من زیاد سرحال نبودم و همش سرم گیج میرفت  دوتا از این نامزدای

 انتخاباتی هم اومده بودن کوه  واقعا که!!! ملت چه کارایی میکنن واسه تبلیغ! آخه که چی! ای بابا

  خلاصه بعد کوهم رفتیم کَلَپچ زدیم  جاتون خالی  ظهرم باز مامانینا اومدن خونمون و من بعد

 از چندماه یه قرمه سبزی درست کردم و حسابی چسبید دیگه تا شب خونه بودیم، آخر هفته ی خوبی

 بود، تَنکس گاد  

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 0:10  توسط آیدا  | 

این روزها

این هفته ام گذشت با کلی کار! این چند سالی که سرکار میام آخر سال واقعا واسم سخت میگذره و

 دیگه احساس میکنم واقعا کششم نمیکشه  یعنی تو اداره که کار ریخته تو خونه ام که خب به هوای

 خونه تکونی از دوماه پیش دیگه کلا بی خیال تمیزی میشم و همه چی بهم ریخته میشه و سختر از

 همه اینا حال و هوای آخر سالِ که آدم دلش میخواد همش تو شلوغیه خیابون باشه و از این روزای پر

انرژی لذت ببره که خب واسه من به سختی وقت اضافه پیدا میشه  این هفته که اینجا نمایشگاه

 داشتیم و از همیشه بیشتر سرمون شلوغ بود، از مدارس و دانشگاهها گرفته تا صدا وسیما و شرکتای

 خصوصی کلی آدم اومدن اینجا که کنار اومدن با این همه آدم جور واجور واقعا آرامش و صبوری میخواد من

 که غروب که میومدم خونه از خستگی و فشار کار و استرس میخواستم دیگه خودمو گاز بگیرم!!! تا شاید

 کمی سبک شم   والا! به مردم که نمیشه بگی بالای چشمان شهلایتان ابرویی نیز هست  

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 13:11  توسط آیدا  | 

خانوم و آقای مذکور

بعضی وقتا این اداره ی لعنتی واقعا غیر قابل تحمل میشه! یکی ازاین وقتا موقعیه که یکی از همکارات با

 مدیرت روهم ریخته باشن و خیییییییییلی هم تابلو جلوی همه به هم ابراز توجه و علاقه کنن! البته تا

 اینجاش مشکلی نداره میدونین مشکل از کجاست؟ از اینجا که این خانوم و آقای مذکور هردو متاهل و

 بچه دار هستن!!!  الان یه چند روزی هست که انگار این خبر به بقیه بخش هاام رسیده و امروز یکی از

 بیرون زنگ زده بود به یکی دیگه از همکارا که آره، فلانی و فلانی باهم دوستن و چرا شما هیچ کدوم

 گزارش نمیدین و چقدر شما محافظه کارین و از این حرفا، آخرشم خودشو معرفی نکرده بود، این همکار

 بیچاره ام کلی ناراحت و عصاب ندار بود که این دوتا هرکاری میکنن بکنن به ما چه،  پای منو چرا وسط

 کشیدن! حالا فردا اگه یه وقت یکیشون و اخراج کنن میگن فلانی زیرآبشونو زد!

خلاصه که اوضاعی شده اینجا! تازه آقای مدیر و همکار محترمه خیلی هم شاکی هستن که کی زیرآب

مارو زده و کی خبرچینی کرده و دنبال مقصرم میگردن! یکی نیست بگه آخه شما که اهل این برنامه ها

 هستین لااقل انقدر تابلو و تو محیط کار این کار و نکنین، بابا مگه خونه رو ازتون گرفتن؟!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 15:33  توسط آیدا  | 

بچه ها چقدر عوض شدن

امروز از یه مدرسه دختروونه خییییییییلی معروف اومده بودن واسه بازدید از نمایشگاه، وای که دیگه از

 دستشون میخواستم کلمو بکوبم تو دیوار  وای که چقدر اینا لوس و بی ادب و پررو تشریف دارن،  یه

 سره غر میزدن که وای چقدر راه بریم خسته شدیم و چقدر بی مزست و اینا چیه و... بعدم انقدر پررو

 بودن که اسم منو از روی کارت رو مقنعه ام خونده بودن و هی از پشت سر به اسم کوچیک صدام میزدن

 یا هی پشت همدیگه قایم میشدن و یواشکی میگفتن خانوم چقدر ناخوناتون بلندِ! دیگه یکیشون که 

خییییییییلی پررو بود از من میپرسه خانوم اسم کِرِمتون چیه؟!!! منم اون موقع دقیقا این شکلی  

بودم، واقعا نمیدونم معلماشون چه جوری اینا رو تحمل میکنن؟!!!

 تو این چند روز به یه نتیجه ای رسیدم: انگار بچه ها هرچقدر سطح رفاه خانواده و تحصیلات پدر

 مادراشون بالاتر باشه، پرروتر و گستاختر و بی ادب ترن و هرچی سطح طبقاتیشون پایین تره سعی

 میکنن از امکاناتی که در اختیارشون قرار میگیره به نحو احسنت استفاده کنن، یعنی نمیدونین این بچه

 هایی که از مناطق پایین اومده بودن با چه لذتی نمایشگاه رو میدیدن و هی سوالای جالب میپرسیدن و

 میخواستن مطالب جدید یاد بگیرن و هی تند و تندم تشکر میکردن! واقعا همه چی عوض شده!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 17:20  توسط آیدا  | 

weekend 2

پنج شنبه که چون مستر اِی خونه نبود منم زیاد حالم خوب نبود  تا ظهر خونه بودم، ظهر رفتم

 آرایشگاه، بعدم خونه مامانینا، تا غروبم که مستر اِی اومد حسابی خوابیدم  بعدم دوتایی رفتیم بیرون

 و کلی گشتیم و یه شام خوشمزه ام خوردیم  شبم چند اپیزود از سریال سوپرنچرال رو نگاه کردیم و

 خوابیدیم. صبح با بچه ها دوباره قرار کوه داشتیم و کلی کیف داد  به به که چه هوایی بود یعنی واسه

 یه هفته انرژی گرفتیم بعد از کوه همگی رفتیم خونه مامانینا و صبحونه خوردیم و دوباره رفتیم بیرون و تا

 ظهر گشتیم منم سمینار امروزو پیچوندم و خلاصه کلی کیف کردم  جای همگی خالی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 7:39  توسط آیدا  | 

غروب جمعه

غروب جمعه عجب دلگیرِ!  بعد از دو روز تو خونه بودن و خوش گذروندن آدم وقتی یادش میوفته فردا

 دوباره کار و .... شروع میشه یه کم دلش میگیره!

درست حال غروبای سیزده بدرو داره واسم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 21:21  توسط آیدا  | 

جلسه کاری !!!

ساعت ۸:۳۰ باید برم یه جلسه تو دفتر حراست

برگشتم مینویسم چه جوری بود


الان نزدیک ساعت ۱۲ است و من تازه برگشتم تو اتاقم. جلسه خیلی خوب بود، بی خودی انقد استرس

 داشتم ولی خب چون تو حراست بود یکم میترسیدم  تو هفته ی دیگه یه سری مسابقات اینجا

 برگزار میشه و یه تیم راهنما تشکیل دادن که منم جزء این تیمم، یعنی هر گروهی که از مدارس،

 دانشگاهها یا کارخونه ها و شرکتای صنعتی واسه بازدید از مرکز و مسابقات اومدن ما به عنوان لیدر

 عمل می کنیم و همه جارو نشونشون میدیم و اطلاعات در اختیارشون قرار میدیم، خیلی این کارو

دوست دارم ولی خدا کنه اطلاعاتم کافی باشه   راستی جمعه هم افتتاحیه است که ما هم باید بریم

 و خلاصه از امروز تاسه شنبه هفته ی بعد کلی کار دارم و خدا کنه درست و حسابی از پسش بربیام

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 8:24  توسط آیدا  | 

Happy valentine

امروز ولنتاینِ  منم اصلا خوشحال نیستم چون از چند ماه قبل امروز رو تو تقویمم علامت زده بودم،

میخواستم یه سورپرایز حسابی واسه مستر اِی داشته باشم، فکرشم کرده بودم که چه جوری و اینا

خیلییم باحال بود ولی حیف که نشد همش به خاطر کمبود مانی    

امروز همه به هم هدیه دادن پس من چی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 13:17  توسط آیدا  | 

باید تغییر کنم!

این روزا حالم زیاد خوب نیست خیلی از دست خودم ناراحتم ازاینکه الان دوسال که هرروزم عین دیروزمه،

دوسال دارم زندگیمو حدر میدم و اصلا عین خیالمم نیست وقتی با خودم فکر میکنم تو کل سال ۹۰ هیچ

کارخاصی انجام ندادم و همه روزام شبیه هم بود خیلی از دست خودم عصبانی میشم، میدونم باید

درسمو ادامه بدم، میدونم باید ورزش کنم، میدونم باید کتاب بخونم ولی هیچ کدومش رو انجام نمیدم

خیلی تنبل شدم از دست خودم کلافه ام

اینجا مینویسم تا یادم نره که میخوام سال ۹۱ سالی باشه که یهو کلی تغییر تو زندگیم ایجاد کنم،

میخوام حتما حتما دوباره برم کلاس زبان، خیلی چیزا یادم رفته و دیگه اصلا اطلاعاتم به روز نیست،

بعدش از همون اول سال شروع کنم به در س خوندن واسه ارشد البته تو همون رشته ی خودم!!!

دیگه به نظرم وقتی واسه از این شاخه به اون شاخه پریدن ندارم، زودتر باید خودمو به یه جایی برسونم

نمیخوام همش درجا بزنم  

بعد از این کارا هم امیدوارم سال دیگه اوضاع یه جوری بشه که بتونم خودمو از این اداره لعنتی بکشم

بیرون و از شر این همه آدم منفی و این محیط افتضاح راحت شم و واسه خودم درس بخونم و ورزش کنم

و اگه وقت اضافه داشتم ترجمه انجام بدم

مطمئنم میتونم این کارا رو بکنم، مطمئنم، خدا جونم توام کمکم کن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 9:47  توسط آیدا  | 

weekend 1

دیروز صبح برای صبحونه رفتیم خونه ی بابااینا و یه صبحونه ی حسابی خوردیم ، عاشق صبحونه های

روزای تعطیلم  بعد صبحونه با مستر اِی و داداش کوچیکه رفتیم کوه و کلی کوه نوردی کردیم و حسابی

خسته شدیم، البته ما برعکس بقیه هستیم یعنی به جای اینکه صبح زود بریم و برگردیم و بعد صبحونه

بخوریم اول صبحونه میخوریم بعد میریم کوه  ولی خب باز همینشم خیلی خوب بود و کلی اکسیژن

به بدنمون رسید واقعا عالی بود، بعدم برگشتیم خونه و نهارو دور هم خوردیم و بعداز نهار ما رفتیم خونه

خودمون، آخه شب خونه یکی از دوستامون دعوت بودیم. وقتی برگشتیم خونه بعد ازاینکه یه کم

 استراحت کردیم، آماده شدیم و رفتیم و تا ساعت یک و نیم خونشون بودیم دیگه به زور ازشون

خداحافظی کردیم آخه هی اصرار میکردن که بازم بشینیم! البته ماهم بدمون نمیومد بیشتر بشینیم ولی

چون از قبل با مینا و بهزاد قرار گذاشته بودیم، نتونستیم بیشتر بمونیم، دیگه بهد از اینکه اومدیم بیرون

 رفتیم خونه بهزادینا، چون قرار بود تا صبح بشینیم و بعدم صبح بریم کله پاچه بخوریم  دیگه صبح

ساعت ۷ که رسیدیم خونه من رسما داشتم هلاک میشدم و چشمام دیگه جایی رو نمی دید

مستر اِی هم بدتر از من، خدا رو شکر  می کردیم که امروز تعطیلِ و میتونیم راحت بخوابیم  

 البته یاد این همسایه ی مزاحم بالا سرمون نبودیم! انقدرررررررر سر و صدا کردن که من  تا ساعت ۱۱

بیشتر نتونستم بخوابم   همیشه کارشون همینه، صبح و شب و نصفه شبم نداره، همیشه آماده

 باشن واسه آزار و اذیت ما  

خلاصه که این دو روز تعطیلی گذشته از بیخوابی دیشب و بی حالی امروز به خاطر کم خوابی، خیلی

 خوب بود، اینم از ویکِند این هفته

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 23:30  توسط آیدا  |